![]()

خون شفق از سرخی تقوای حسين است
خورشيد شرف جلوه ی سيمای حسين است
مردن،نپذيرفتن تحميل وتحقّر
از فلسفه ی مکتب والای حسين است
آزادی و وارستگی و روح بزرگی
شالوده ی انديشه ی زيبای حسين است
مردانه به پا خاستن از پاننشستن
سر لوحه ی منشور تولای حسين است
در مرگ شدن زنده و سر زنده شدنها
اندر خفقان شيوه ی شيوای حسين است
پيکار به بهزيستن و زندگی خوب
از هر بشر پاک تمنّای حسين است
پيچيده به ابعاد زمان تا ابديّت
هر نغمه ی آزادگی ازنای حسين است
با منطق برّنده ی خود کشتن دشمن
ميراث گران منطق غرّای حسين است
در هر سيهی روشنی وروح سپيدی
در مشرق انديشه تجلای حسين است
بر مانده ی در مانده ی کولاک ستم ها
امّيد توان دست توانای حسين است
ای دل،گل احساس بزرگان خدايی
نيلوفر دريايی رويای حسين است
حضرت آيت الله خامنهاي رهبر معظم انقلاب اسلامي
امروز در ديدار آقاي خالد مشعل رئيس دفتر سياسي حماس و هيات همراه، موفقيتهاي ملت فلسطين در سالهاي اخير به ويژه اخراج رژيم صهيونيستي را از غزه، مرهون مقاومت و جهاد در مقابل رژيم غاصب صهيونيستي دانستند و تاكيد كردند: تنها راه تضمين كننده آزادي فلسطين و آينده مردم اين كشور، ادامه مقاومت همراه با قدرت، حفظ وحدت و يكپارچگي، و تمسك به اصول اساسي دين اسلام است.
ايشان با اشاره به شرايط سخت كنوني مردم فلسطين در سرزمينهاي اشغالي افزودند: تجربه پنجاه سال گذشته نشان مي دهد كوتاه آمدن در مقابل اشغالگران صهيونيست و مذاكره با آنها وضع را بهتر نخواهد كرد و نتيجه اي جز تشديد فشارها ندارد، بنابراين پيروزي و موفقيت تنها در سايه مقاومت و ايستادگي به دست خواهد آمد.
مقام معظم رهبري خاطرنشان كردند: دشمنان ملت فلسطين امروز گرفتار مشكلات فراوان سياسي و اقتصادي خود شده اند، آنها ديروز از لبنان عقب نشيني كردند، امروز مجبور به خروج از غزه شدند و ان شاءالله ملت فلسطين و گروههاي مقاومت، اشغالگران را فردا از بيت المقدس نيز بيرون خواهند كرد.
ايشان با تاكيد بر اينكه انتفاضه نشان داد كه قدرت ملت فلسطين برتر از توان رژيم صهيونيستي و آمريكاست افزودند: امريكا نيز با وجود قدرت نماييهاي ظاهري و دروغين، در خاورميانه با شكست مواجه شده و در حال عقب نشيني است و ملت فلسطين و گروههاي مقاومت بايد با توجه به اين شرايط و حفظ هوشمندي، به مسير جهادي خود ادامه دهند.
در اين ديدار آقاي خالد مشعل رئيس دفتر سياسي حماس ضمن قدرداني فراوان از مواضع رهبري نظام اسلامي و دولت ايران در حمايت از مردم فلسطين گفت: مواضع جمهوري اسلامي ايران در واقع بيان كننده احساسات دروني ملتهاي مسلمان و عرب است و همه مسلمانان به اين مواضع شجاعانه افتخار مي كنند ولي متاسفانه ديگر دولتهاي اسلامي جرات بيان اين مواضع را ندارند.
وي ضمن ارائه گزارشي از اوضاع سرزمينهاي اشغالي و شرايط سخت مردم فلسطين تاكيد كرد: با وجود همه فشارها، اعتقاد مردم فلسطين به جهاد و مقاومت راسخ تر شده و جنبش حماس نيز هرگز از راهبرد اصولي خود، يعني مقاومت، عدول نخواهد كرد.
آقاي خالد مشعل افزود: ما به چيزي كمتر از آزادي همه سرزمينهاي اشغالي، بازگشت همه آوارگان فلسطيني و خروج اشغالگران راضي نخواهيم شد و همان گونه كه امام خميني (ره) فرمودند، اسرائيل، غده اي سرطاني است و ما به هيچ وجه آن را نخواهيم پذيرفت.
| ۱ | عبدالرضا هلالی | سر به دارم، یاحسین | ۴۳۹ | |
| ۲ | عبدالرضا هلالی | چشم عالم خون ببارد | ۶۸۸ | |
| ۳ | عبدالرضا هلالی | آسمون برای تو خون می باره | ۷۳۹ | |
| ۴ | عبدالرضا هلالی | یه عمریه در دام زلفش اسیرم | ۳۳۰ | |
| ۵ | عبدالرضا هلالی | هر کی می آد پیشم داره می ره کرب و بلا | ۵۶۵ | |
| ۶ | عبدالرضا هلالی | جرممون عشق حسینه، مرگمون مال حسینه | ۷۱۳ | |
| ۷ | عبدالرضا هلالی | دوباره شور کربلا شعله زده به جون من | ۳۵۵ | |
| ۸ | عبدالرضا هلالی | آب می گوید حسین، مهتاب می گوید حسین | ۷۱۵ | |
| ۹ | عبدالرضا هلالی | اگه کربلا می ری منم ببر، ای دل ای دل | ۳۸۷ | |
| ۱۰ | عبدالرضا هلالی | خوشگلی و مه جبینی مایه ی فخر زمینی | ۹۲۸ | |
| ۱۱ | عبدالرضا هلالی | شب که می شه دلم برات می گیره | ۷۴۵ |
| ۱ | حسین سیب سرخی | بگذار آدمیان طعنه زنندم گویند ... | ۲۷۰ | |
| ۲ | حسین سیب سرخی | حسین حسین حسین | ۵۳۰ | |
| ۳ | حسین سیب سرخی | حسین غریب حسین حسین | ۷۱۸ | |
| ۴ | حسین سیب سرخی | ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی | ۲۰۸ | |
| ۵ | حسین سیب سرخی | شه کربلا حسینه حسین یا حسین حسین | ۷۲۲ | |
| ۶ | حسین سیب سرخی | کاروان حسین آمده در کربلا | ۵۵۹ | |
| ۷ | حسین سیب سرخی | بین تمومه عشقا عشقم فقط حسینه | ۱۹۲ | |
| ۸ | حسین سیب سرخی | آخر یه روز حاجتمو ازت می گیرم | ۴۰۸ | |
| ۹ | حسین سیب سرخی | همه زندگیم و می دم برات | ۲۰۶ | |
| ۱۰ | حسین سیب سرخی | بیا رویم، دلا سوی کربلای حسین | ۵۲۲ | |
| ۱۱ | حسین سیب سرخی | یاحسین اشرب مای عیونی یاحسین | ۷۱۲ |
در سالروز اربعین حسینی (ع) کلیپ بسیار زیبای عباس علمدار حسین (ع) را با صدای محمود کریمی تقدیم می کنیم به همه علاقمندان و دوستداران خاندان ولایت و امامت
اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و با دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می جنگیدیم. بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آمده بود! اسمش عزیز بود. شب ها می شد مرد نامرئی! چون همرنگ شب می شد و فقط دندان سفیدش پیدا می شد. زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش به عقب.
وقتی خرمشهر سقوط کرد، چقدر گریه کردیم و افسوس خوردیم. اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران باز گردانیم. یک هو یاد عزیز افتادیم. قصد کردیم به عیادتش برویم. با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانی پیدا کردیم و چند کمپوت گرفتیم و رفتیم به سراغش. پرستار گفت که در اتاق 110است. اما در اتاق 110 سه مجروح بستری بودند. دوتایشان غریبه بودند و سومی سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود. دوستم گفت:«اینجا که نیست، برویم شاید اتاق بغلی باشد!» یک هو مجروح باند پیچی شده شروع کرد به ول ول خوردن و سر و صدا کردن. گفتم:«بچه ها این چرا این طوری می کنه؟ نکنه موجیه؟» یکی از بچه ها با دلسوزی گفت:«بنده ی خدا حتما زیر تانک مانده که این قدر درب و داغون شده!» پرستار از راه رسید و گفت: «عزیز را دیدید؟» همگی گفتیم :« نه کجاست؟» پرستار به مجروح باندپیچی شده اشاره کرد و گفت:«مگر دنبال ایشان نمی گردید؟» همگی با هم گفتیم :«چی؟این عزیزه!؟»
رفتیم سر تخت. عزیز بدبخت به یک پایش وزنه آویزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زیر تنزیب های سفید گم شده بود. با صدای گرفته و غصه دار گفت:«خاک تو سرتان. حالا مرا نمی شناسی؟» یه هو همه زدیم زیر خنده. گفتم:« تو چرا اینطور شدی؟ یک ترکش به پا خوردن که اینقدر دستک دنبک نمی خواهد!» عزیز سر تکان داد و گفت :« ترکش خوردن پیش کش. بعدش چنان بلایی سرم امد که ترکش خوردن پیش آن ناز کشیدن است!» بچه ها خندیدند. آنقدر به عزیز اصرار کریم تا ماجرای بعد از مجرویتش را تعریف کند.
_ وقتی ترکش به پام خورد مرا بردن عقب و تو یک سنگر کمی پانسمانم کردند و رفتند بیرون تا آمبولانس خبر کنند. تو همین گیر و دار یه سرباز موجی را آوردند انداختن تو سنگر. سرباز چند دقیقه ای با چشمان خون گرفته برّ و برّ مرا نگاه کرد. راستش من هم حسابی ترسیده بودم و ماست هایم را کیسه کرده بودم. سرباز یه هو بلند شد و نعره ای زد:« عراقی پست می کشمت!» چشمتان روز بد نبینه، حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد. به خدا جوری کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. حالا من هر چه نعره می زدم و کمک می خواستم کسی نمی آمد. سربازه آنقدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه ای و از حال رفت. من فقط گریه می کردم و از خدا می خواستم که به من رحم کند و او را هر چه زودتر شفا دهد. بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می رفتیم. دو مجروح دیگر هم روی تخت هایشان دست و پا می زدند و کر کر می کردند.
عزیز ناله کنان گفت:« کوفت و زهر مار هر هر کنان؟ خنده داره. تازه بعدش را بگویم. یه ساعت بعد به جای آمبولانس یه وانت آوردند و من و سرباز موجی را انداختند عقبش و تا رسیدن به اهواز یه گله گوسفند نذر کردم دوباره قاطی نکند. تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش دم بیمارستان ایستاده بودند و شعار می دادند و صلوات می فرستادند. سرباز موجی نعره زد و گفت:« مردم این یک مزدور عراقی است. دوستان مرا کشته!» و باز افتاد به جانم. این دفعه چند تا قل چماق دیگر هم آمدند کمکش و دیگر جان سالم در بدنم نبود یه لحظه گریه کنان فریاد زدم:« بابا من ایرانیم، رحم کنید.» یه پیر مرد با لحجه عربی گفت:« آی بی پدر، ایرانی ام بلدی؟ جوانها این منافق را بیشتر بزنید!» دیگر لشم را نجات دادند و اینجا آوردند. حالا هم که حال و روز من را می بینید.» پرستار آمد تو و با اخم و تخم گفت: « چه خبره؟ آمده اید عیادت یا هرهر کردن. ملاقات تمامه. برید بیرون!» خواستیم با عزیز خداحافظی کنیم که ناگهان یه نفر با لباس بیمارستان پرید تو و نعره زد:« عراقی مزدور، می کشمت!» عزیز ضجّه زد:« یا امام حسین. بچه ها خودشه. جان مادرتان مرا از اینجا نجات دهید!»
رشید ضامن نارنجک را کشید و با لنگ های درازش خودش را به اتاقک کاهگلی درب و داغون رساند. روی پنجره های اتاقک به جای شیشه، مشمع پاره و پوره کشیده بودند که باد تکانش می داد. رشید نعره زد: «بیایید بیرون نامردها! و الا تکه تکه تان می کنم.» از همان دور آب دهانم را از ترس قورت دادم و دستانم را دور دهان کاسه کردم و گفتم «رشید جان، جان مادرت این دفعه را بی خیال شو. آبرویمان می رودها!». رشید سر برگرداند و بهم براق شد.
- جا زدی سرباز رشید اسلام؟ نترس من اینجام!
خیلی بهم برخورد، اما جلوتر نرفتم. رشید دستش را عقب برد. انگشتانش از روی ضامن نارنجک شل شد و دوباره فریاد: «خودتان خواستید! هزار یک، هزار دو....» نارنجک را انداخت تو اتاقک. چسبیدم زمین دست هایم را گذاشتم رو گوش هام و چشم دوختم به اتاقک. رشید چسبید به دیوار کاهگلی و سرش را به دیوار تکیه داد. تا خواستم بگویم بیاید کنار، صدای انفجار وحشتناکی بلند شد و اتاقک رو رشید هوار شد. سرم را بین دستانم قایم کردم. سنگ و تگرگ رو سرم و بدنم باریدن گرفت. چند لحظه بعد که اوضاع آرام تر شد. فریاد خفه رشید از میان گرد و خاک به گوشم رسید که «ای وای مردم! نجاتم بدید» پشت بندش یک بابایی لخت و خاکی، حوله دور کمر بسته از پشت اتاقک هوار شده بلند شد و شروع کرد به هوار کشیدن:
- کمک، کمک ما بمباران شدیم.
مانده بود معطل. از یک طرف آن بدبخت حوله به کمر قاطی کرده بود و بالا و پایین می پرید و کمک می خواست و از سوی دیگر رشید تا کمر زیر آوار بود. گیج و منگ به طرف اتاقک رفتم. از لا به لای نخل ها سر و کله بچه ها پیدا شد. جلوتر از همه امیر بود که شلنگ تخته زنان می دوید. امیر رسید بهم و با وحشت پرسید: «چی شده نریمان، صدای چی بود؟» جوان حوله به کمر دوید جلو و نعره زد: «زدند، من تو حمام پشت اتاقک بودم که بمباران شدیم!» امیر و دیگران رفتند سراغ رشید و با هزار مکافات کشیدنش بیرون. یکی قمقمه دستم داد. آبش را خوردم و کمی هم رو سر و صورتم ریختم. حالم جا آمد. سپیدی خاک، رشید را مثل پیرمرد ها کرده بود. بچه ها دوره مان کردند و سوال پیچمان کردند.
- چی شده؟
- خمپاره بود؟
- خمپاره که این جا نمی رسد. حتماً توپ دوربرد بوده.
جوان حوله به کمر که حالا کمی حالش سر جا آمده بود گفت:«یعنی هواپیما نبود؟» بعضی ها خندیدند. جوان حوله به کمر تازه متوجه شد که به چه وضعی در آمده. فلنگ را بست. امیر گفت: «اتاقک چرا منفجر شد؟» در حال تکاندن لباسم گفتم: «همه اش تقصیر این رشیده! هر چی بهش گفتم درست نیست اتاقک را منفجر کنیم، گوش نکرد.» چشمان امیر از تعجب گرد شد:
- چی؟ شما اتاقک را منفجر کردید؟ چرا؟
رشید که به زحمت از جا بلند شده و لباسش را می تکاند به من توپید که: خوب داری خودت را به موش مردگی می زنی. من گفتم برای تمرین نارنجک بندازیم یا خودت گفتی؟» اوضاع بی ریخت شد. دور و بری ها شروع کردند به هرهر کردن و مچل کردن ما. امیر با عصبانیت گفت: که اینطور؟ مگر نگفته بودم این خانه ها صاحب دارد و ما حق نداریم خرابشان کنیم؟» رشید که دوباره نشسته بود و پای ضرب دیده اش را می مالید، گفت: «کدام مردم؟ اینجا که جز ماها کسی نیست.» امیر با ناراحتی راه افتاد. ما هم لنگ لنگان پشت سرش.
- پاک آبرو ریزی کردید. قرار بود این خانه ها را که به زور از چنگ دشمن در آوردیم به صاحبانش برگردانیم. آن وقت شماها میزنید درب و داغنشان می کنید. تکلیف شما را بعدا مشخص می کنم!
یکی از بچه ها گفت:«حالا آن بیچاره را بگو که با خیال راحت حمام می کرده که زیر آوار رفته و به آن ریخت در آمده. هم آبرویش رفته، هم هوش و حواس از سرش!» همه خندیدند جز من و رشید و امیر. به بدبختی بعد از آن فکر می کردم.